روزها از پی هم سپری می شد، در تمام این روزها نه به دیدن کسی می رفتم و نه اجازه دیدارم را به کسی می دادم، حتی افراد قبیله خودم، حتی پدر و برادرم.

صبح ها از چادر بیرون می رفتم و روی بلندترین تپه دشت می نشستم و ساعت ها بر آرزوهای بر باد رفته ام اشک می ریختم...


همسرم، حسین، مرد جوانی بود با چهره و اندامی مقبول، به حسن خلق در ایل خود شهرت داشت و مورد احترام دیگران حتی ریش سفیدان طایفه بود. از روزی که قدم به خانه اش گذاشته بودم، یک کلمه هم با او صحبت نکرده بودم، یکی دو باری سعی کرده بود باب صحبت را باز کند که با بی محلی و سر سنگینی من مواجه شده بود، بعد از یک هفته که از ازدواجمان می گذشت صبح قبل از اینکه بیرون برود نگاه پر سخنی به من انداخت و آرام گفت: اینجا خانه توست، هرطور که دوست داری می توانی عمل کنی، تو اختیاردار اینجا هستی، می دانم که من خواسته تو برای ازدواج نبوده ام، اما امیدوارم ... جمله اش را نیمه تمام گذاشت و در حالی که نزدیک تر می شد به چشمانم خیره شد و زمزمه کرد: خانم! سعی کن آرام باشی، هیچ چیزی باعث آزارت نخواهد شد، مطمئن باش تا زمانی که خودت نخواهی و اجازه ندهی حتی دستم به دستت نمی خورد! نمی گذارم هیچ چیز آرامشت را برهم بزند، مطمئن باش!

و از چادر بیرون رفت ...

طراوت و گرمای تابستان کم کم جای خود را به تندی و سرمای زمستان می داد ... همچنان عزلت پیشه کرده بودم و تنها همدمم گل های رسته در دامان دشت بودند، ساعت ها با آن ها راز می گفتم و به گذشته تاریک و آینده گنگ خود فکر می کردم...

مدتها گذشت و ...

آن روز سردی هوا استخوانم را می سوزاند، لجباز تر از آنی بودم که در چادر بمانم و به روال هر روز به دشت پناه نبرم، حسین با ملایمت گفت: خانم! هوا امروز خیلی سرد است، بهتر نیست بیرون نروی؟! بدون اینکه جوابش را بدهم سر برگرداندم و از چادر خارج شدم... تیغ تیز باد پاییزی صورتم را خراشید ولی به روی خودم نیاوردم و راه افتادم. در میان راه صدای رعد و برق گوش صحرا را کر می کرد، به محل همیشگی که رسیدم، روی تخته سنگی نشستم در حالی که از سرما خود را جمع کرده بودم و اشک چشمانم را پوشانده بود.

چند دقیقه گذشت و کم کم باران سیل آسایی باریدن گرفت. از ضربات قطره های باران که بر سر و صورتم می خورد، لذت می بردم، لذتی عجیب و دیوانه وار...

مدتی در زیر باران نشستم که ناگهان سنگینی پتویی را روی پشتم حس کردم، وحشت زده برگشتم: حسین بود، در حالی که باران حسابی خیسش کرده بود و موهای خرمایی اش به سر و صورتش چسبیده بود، به نرمی گفت: خواهش می کنم برگرد، من نگرانم. می ترسم خدای نکرده مریض شوی، لطفا بیا خانه، اگر تحمل وجود مرا نداری، قول می دهم تا هوا خوب بشود به چادر باز نمی گردم...

از رفتار و برخورد بزرگ منشانه اش خجالت می کشیدم، بدون حرف به راه افتادم ...

شب سردی بود، سردتر از تمام شب هایی که به خاطر داشتم، اما بدن من مثل کوره داغ بود و می سوخت، نفس های پرحرارتم لب هایم را به آتش می کشید و بند بند تنم از درد انگار از هم باز می شدند... توان باز کردن چشمهایم را نداشتم، صدایی آهسته صدا می زد: خانم! خانم! صدایم را می شنوی؟

و تنها با ناله ای می توانستم زنده بودنم را اعلام کنم ...

همه جا تاریک بود، دشت را سکوت و سیاهی پر کرده بود، تنها در پهنای دشت به این سو و آن سو می دویدم، راه را نمی یافتم، هر چه سعی می کردم فریادی بزنم صدا در گلویم می خشکید و تنها ناله ای از آن بیرون می آمد. وحشت زده و پریشان به سمت هدفی نامعلوم شروع به دویدن کردم که ناگهان احساس کردم زیر پایم دره ای است به بلندای آسمان! بین زمین و آسمان فرو غلتیدم و فریاد کشیدم ... از کابوس وحشتی که وجودم را گرفته بود پریدم، حسین که با فریاد من حسابی ترسیده بود به سرعت به کنار بسترم آمد: چه شده؟ ترسیدی؟ آرام باش، خواب می دیدی، خواب بود، دیگر نترس، آرام باش...

نمی دانم چند روز را در آن حال و احوال گذراندم، تنها چیزهایی که به یاد دارم این است که هر زمان که چشمانم را گشودم حسین کنار بسترم نشسته بود، آرام و بی صدا، گاهی دستمال نمداری را روی پیشانی و صورتم می گذاشت، گاه با ملایمت دعایی زیر لب زمزمه می کرد، گهگاه به آرامی صدایم می کرد و داروهایی که حکیم سفارش کرده بود در دهانم می ریخت، هر وقت که کمی به هوش تر بودم، سوپ گرمی برایم می آورد و قاشق قاشق در دهانم می گذاشت - بدون اینکه حتی دستش به دستم بخورد...

زمانی که با درد و ناله چشم باز می کردم، کنارم بود و زمزمه می کرد: نگران نباش، خوب می شوی، حکیم می گوید سرمای سختی خورده ای ولی جای نگرانی نیست، فقط باید استراحت کنی...

تمام شب، تمام شب(!) هر گاه که چشم باز کردم او را دیدم، چشمان نگرانی که با نهایت مهربانی به من دوخته شده بود و تا نگاه مرا می دید برق شادی در آنها می درخشید، لبخندی صورتش را می آراست و آهسته می گفت: خدا را شکر...

بعدها حسین برایم تعریف کرد که یک هفته تمام بین هوشیاری و بی هوشی بودم و در عرق سرد و تب تند می سوختم.

روزی که بعد از مدتها صبح با صدای باد و گرمای خورشید بیدار شدم، به یاد دارم، احساس می کردم حالم بهتر است، تب نداشتم و با راحتی بیشتری نفس می کشیدم، سرم را چرخاندم و با تعجب حسین را دیدم در حالی که نیم خیز کنار بسترم نشسته بود، ناخودآگاه از حالتش خنده ام گرفت و بدون مقدمه گفتم: چرا اینطوری نشسته ای؟

صورتش غرق شادی شد: سلام، صبح بخیر، خوشحالم که امروز بهتری.

گفتم چرا اینجوری نشسته ای؟ چرا خم شده ای؟

با اندکی خجالت کمرش را راست کرد و اشعه تند خورشید که روی صورتم افتاد مقصود حسین را حالی ام کرد:

- امروز آفتاب تندی در آمده، گفتم نکند حال که آرام تر خوابیده ای، تابش نور شدید صورتت را آزار دهد و بیدارت کند، خواستم سایه ات شوم...

جوابی نداشتم که بدهم... سعی کردم در رختخوابم جابجا شوم که حسین سریع به کمکم آمد، دستش را که به سمت بازویم دراز کرد ناگهان به چهره ام خیره ماند، دلیل سستی اش را فهمیدم، آرام گفتم: لطفا کمک می کنی که بنشینم؟

نفس آسوده ای کشید و کمکم کرد در رختخواب بنشینم. بعد یک استکان چایی گرم همراه با خرما در سینی نقره زیبایی برایم آورد: میل به صبحانه داری؟ پنیر، سرشیر، کره، تخم مرغ؟ با تکان دادن سر گفتم: نه، همین چای و خرما خوب است... سینی را از دستش گرفتم و کنارم نشست. بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود، سر صحبت را باز کردم: می دانم که تو نیز مثل من قربانی آن حادثه شوم شده ای، می دانم که تو نیز شاید چه آرزوهایی که برای آینده و زن زندگی ات در سر نداشته ای، می دانم که تو نیز انتخاب شده ای و انتخاب نکرده ای، بخاطر همین ها...

به میان صحبت هایم پرید و با لحنی جدی که تا آن روز از او ندیده بودم: نه اینطور نیست! تو اشتباه می کنی!

با تعجب نگاهش کردم. صورتش دوباره مهربان و لحنش اعتماد برانگیز، ادامه داد: شتباه می کنی خانم، من خودم انتخاب کردم که همسرم را از طایفه شما بپذیرم، وقتی که ریش سفیدان و بزرگان ایل جمع شدند تا مردی را برای دامادی شما انتخاب کنند، وقتی دانستم دختری از طایفه ای بیگانه، آنقدر روح بزرگی دارد که حاضر شده از تمام رویاهایش، جوانی اش و از تمام حقوقش، بگذرد برای برقراری صلح و آشتی و جلوگیری از خونریزی و نزاع بین دو قبیله، با خودم گفتم این دختر، زن زندگی است، زنی که قابل اعتماد و اتکاست، دختری که انقدر بزرگوارانه و خاضعانه بدون کوچکترین توقعی، تنها برای نجات جان هم ایلاتی هایش حاضر به چنین فداکاری بزرگی شده است، افتخار بزرگی است اگر همسر من باشد... و این چنین من ندیده، عاشق آن دختر شدم!

چشمانم را در حالی که غرق اشک بودند به چشمان مطمئن و مردانه اش دوختم و آرام زمزمه کردم: مرا ببخش! ممکن است؟

آرام بوسه ای بر پیشانی ام نواخت و گفت: بهتر است استراحت کنی عزیزم.

و این اولین باری بود که به جای «خانم» کلمه «عزیزم» را بر زبان آورد ... تا امروز...

امروز که 11 سال از آن روز می گذرد همواره مرا همانگونه خطاب می کند، حال که من مادر دو فرزندش هستم، حال که در طایفه خودم و حسین، به عنوان معلم، به بچه ها درس می دهم، دیگر هرگز احساس شرم نکردم که به عنوان «خون بس» قدم به خانه این مرد گذاشتم...

داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده


موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 26 خرداد 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو