حكایت ملای پخمه

ملانصرالدین تبری داشت که بسیار برایش با ارزش بود و هر شب آن را در تنور پنهان می کرد و در تنور را هم می بست

عیالش گفت: ملا تبر را چرا در تنور می گذاری؟

ملا جواب داد: از دست گربه قایم می کنم.

زن گفت: گربه تبر را می خواهد چه کند؟

ملانصرالدین گفت: عجب زن احمقی هستی!

گربه تکه گوشتی را که قیمتی ندارد می برد، اما تبری را که ده دینار خریده ام رها خواهد کرد؟





موضـوع: حكایت هایی از ملانصیرالدین،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای ملانصیرالدین، حکایت های کوتاه ملانصیرالدین، طنزهای ملانصیرالدین، طنزهای کوتاه ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاه از ملانصیرالدین، لطیفه های ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاهی از ملانصیرالدین،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت ملای بی فکر

شخصی با زن ملا سر و سری داشت. یک روز آن شخص جوانی را پیش زن ملا فرستاد. زن ملا از او خوشش آمد و آن را به خانه دعوت کرد. یک دفعه آن مرد وارد خانه شد. زن ملا جوان را در جایی پنهان کرد و با مرد شروع کرد به خوش و بش کردن.

در همین موقع صدای پای ملا شنیده شد. زن ملا که اوضاع را اینطور دید چاقویی به دست رفیقش داد و گفت: با من دعوا کن و بگو غلام مرا کجا پنهان کرده ای.

ملا وارد اتاق شد و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟

زن گفت: غلام این مرد فرار کرده و به خانه ما پناه آورده و من او را قایم کرده ام که او را نزند. آن مرد با شفاعت ملا جوان را بخشید و هر دو از آنجا بیرون آمدند.





موضـوع: حكایت هایی از ملانصیرالدین،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای ملانصیرالدین، حکایت های کوتاه ملانصیرالدین، طنزهای ملانصیرالدین، طنزهای کوتاه ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاه از ملانصیرالدین، لطیفه های ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاهی از ملانصیرالدین،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید. در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.

ملا به خانه رسید. ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است.

دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.

ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی.

روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی؟





موضـوع: حكایت هایی از ملانصیرالدین،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای ملانصیرالدین، حکایت های کوتاه ملانصیرالدین، طنزهای ملانصیرالدین، طنزهای کوتاه ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاه از ملانصیرالدین، لطیفه های ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاهی از ملانصیرالدین،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 21 # 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic