حكایت ملا و قاضی

یک روز یک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدین سیلی میزنه، ملا هم اونو به دادگاه می کشه و دیّه ی سیلی رو می خواهد.

قاضی از مرد می خواهد که یک سکه به ملا بده. مرد به بهانه ی آوردن سکه از دادگاه فرار میکنه. ملا که متوجه فرار اون میشه، یه سیلی در گوش قاضی می خوابونه و به قاضی میگه: وقتی اومد ، سکّه رو خودت بردار.





موضـوع: حكایت هایی از ملانصیرالدین،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای ملانصیرالدین، حکایت های کوتاه ملانصیرالدین، طنزهای ملانصیرالدین، طنزهای کوتاه ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاه از ملانصیرالدین، لطیفه های ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاهی از ملانصیرالدین،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت ملا نصیرالدین و خرش

روزی ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت و ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت كرد.

ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیامد.

ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد كه استراحت كند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.

وقتی كه دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت و بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

بعد ملا نصر الدین گفت:

لعنت بر من كه نمی دانستم كه اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را می کشد.




موضـوع: حكایت هایی از ملانصیرالدین،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای ملانصیرالدین، حکایت های کوتاه ملانصیرالدین، طنزهای ملانصیرالدین، طنزهای کوتاه ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاه از ملانصیرالدین، لطیفه های ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاهی از ملانصیرالدین،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت ملا نصر الدین همیشه اشتباه نمی كرد

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می انداختند. دو سكه به او نشان می دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آن طور دست می انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده ام.





موضـوع: حكایت هایی از ملانصیرالدین،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای ملانصیرالدین، حکایت های کوتاه ملانصیرالدین، طنزهای ملانصیرالدین، طنزهای کوتاه ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاه از ملانصیرالدین، لطیفه های ملانصیرالدین، لطیفه های کوتاهی از ملانصیرالدین،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 12 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 21 # 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات