تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب حكایت هایی از عبید زاكانی

معنی برخی كلمات از نظر عبید زاكانی در رساله تعریفات

 دنیا: جایی که هیچ آفریده ای در آن آسایش ندارد

عاقل: آنکه به دنیا و اهل آن وابسته نیست
ادامه مطلب

موضـوع: كاریكلماتور، حكایت هایی از عبید زاكانی،
برچسب ها: طنز و كاریكلماتور، کاریکلماتورهای جالب، جملات کوتاه، جملات کوتاه و کاریکلماتور، کاریکلماتورها، عبید زاکانی، رساله تعریفات،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : شنبه 26 اردیبهشت 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت نیک به ریش خود می خندی

لری در مجلس وعظ حاضر شد.

واعظ گفت: صراط از موی باریک تر باشد و از شمشیر تیزتر و روز قیامت باید همه از روی آن بگذرند.

لر برخاست و گفت:ای مولایم آنجا حلقه ای یا دستاویزی باشد که دست در آن زنند و بگذرند؟

واعظ گفت: نه.

لر گفت: نیک به ریش خود  می خندی والله اگر مرغ باشد از آنجا نتواند گذشت.

عبید زاکانی ، دلگشا ، صفحه ۱۳۰۱





موضـوع: حکایت های کوتاه، حكایت هایی از عبید زاكانی، طنز و لطیفه،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

لطایف ادبی

شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.

خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.

گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.

**************************************

یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟

گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.

گفت: چرا پیاز برکندی؟

گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.

گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.

گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!

**************************************

گویند چون خزانه ی انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند که پنج سطر بر آن نوشته شده بود:

هر که مال ندارد، آبروی ندارد

هر که برادر ندارد، پشت ندارد

هرکه زن ندارد، عیش ندارد

هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد

هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد!

**************************************

فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می کوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری که شاهد این ماجرا بود، گفت: چه کار می کنی؟ این میخ که برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار روبروست.

**************************************






موضـوع: حکایت های کوتاه، حكایت هایی از عبید زاكانی،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 44 # 1 2 3 4 5 6 7 ...