تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب حکایت های کوتاه

حکایت از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!







موضـوع: حکایت های کوتاه،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت یک لحظه بیاسای

نقل است که مالک دینار همه شب بیدار بودی. دختری داشت، شبی گفت: ای پدر! آخر یک لحظه بیاسای.

گفت: ای فرزند! پدرت از شبیخون قهر می ترسد، و نیز از آن می ترسد که مبادا دولتی روی به من نهد و مرا خفته یابد.

(تذکرة الاولیاء، عطار)

 





موضـوع: حکایت های کوتاه،
برچسب ها: حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید، تذکرة الاولیاء، عطار، تذکرة الاولیاء عطار،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت یک قدم جلو

ابوسعید ابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستا ها و شهرها آمده بودند. جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند.

سپس شاگرد ابو سعید گفت تو رو به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید همه یک قدم پیش گذاشتند سپس نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خود داری  کرد مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودن و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند ابو سعید پس از مدتی گفت هر آنچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.





موضـوع: حکایت های کوتاه،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 123 # 1 2 3 4 5 6 7 ...