تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب اشعار عاشقانه

نمی دانم چه شد؟

 

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد

تا که دیدم روی خندانت، نمی دانم چه شد

 

عشق بود آیا؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود

تا سپردم دل به دستانت، نمی دانم چه شد

 

تا که افتادم به دامت، رشته ی صبرم گسست

تا که خوردم تیرِ مژگانت، نمی دانم چه شد

 

تا گرفتی دست هایم را، دلم دیوانه شد

تا نهادم سر به دامانت، نمی دانم چه شد

 

گم شدم چون قایقی کهنه، میان موج ها

در شبِ زلفِ پریشانت، نمی دانم چه شد

 

بی وفا! رفتی و من با خاطراتت مانده ام

آن قرار و عهد و پیمانت، نمی دانم چه شد

 

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد، ولی

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد




موضـوع: اشعار عاشقانه،
برچسب ها: نمی دانم چه شد؟، قایق، دل دیوانه،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : جمعه 18 اسفند 1396 | نویسنده : | نظرات

اسیر زلف

خـداونـــدا دلــــم از دیــن بـــری شــد

اسیـــــــر دام زلـف آن پــــــــری شـــد

پـــــری دیــد و پریشــــان گشت فایــز

پری را هــر کــه دید از دیــن بری شد

چشم مـــن ناشده به خــــواب فراز؟

چه شب است این چو زلف یار دراز؟

جامی




موضـوع: اشعار عاشقانه،
برچسب ها: عاشقانه، جامی، اسیر زلف، زلف،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات