تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب طنز و لطیفه

داستان ازدواج پسر

گویند زن و مرد روستایی در مورد ازدواج پسرشان حرف می زدند و در نهایت پیرمرد گفت : ما که از مال دنیا جز این «خر» چیزی نداریم به شهر می روم تا آن را بفروشم و خرج عروسی را مهیا کنم مدتی گذشت ولی آن را نفروخت و موضوع به فراموشی سپرده شد. بعد از مدتی پسر که موضوع را فراموش شده می دید از آن پس برای اینکه موضوع را یادآوری کند درمیان سخنان پدر و مادرخود می پرید و می گفت:پدرجان این حرف ها را رها کن از«خر» بگو.





موضـوع: داستان های کوتاه، طنز و لطیفه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : جمعه 7 فروردین 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت نیک به ریش خود می خندی

لری در مجلس وعظ حاضر شد.

واعظ گفت: صراط از موی باریک تر باشد و از شمشیر تیزتر و روز قیامت باید همه از روی آن بگذرند.

لر برخاست و گفت:ای مولایم آنجا حلقه ای یا دستاویزی باشد که دست در آن زنند و بگذرند؟

واعظ گفت: نه.

لر گفت: نیک به ریش خود  می خندی والله اگر مرغ باشد از آنجا نتواند گذشت.

عبید زاکانی ، دلگشا ، صفحه ۱۳۰۱





موضـوع: حکایت های کوتاه، حكایت هایی از عبید زاكانی، طنز و لطیفه،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حكایت نصیحت بی جا (طنز)

تاجری منعم و دارا و جوانمرد، به پا کرد، شبی مجلس مهمانی با فرّ و شکوهی و فرو چید سر میز زهر چیز و در آن بزم طرب خیز و تعب ریز، خوش و خرّم و مسرور برای زدن سور، خبر کرد تمام رفقا را.

بچه ی او که سر میز غذا همدم و هم سفره ی وی بود، به ناگاه بزد دست به پهلوی وی و گفت: «پدر، حرف مرا گوش بده».

چون پدر متوجه  نشد او بار دگر دست به پشتش زد و گفتا که: «پدر ، گوش بده».

آن قدر چنان کرد که آخر، پدرش زد تشرش، گفت: که «ای بچه ی بی تربیت و بی ادب، آخر چه قدر با تو بگویم که به  هنگام غذا حرف نباید بزنی؟»

بچه از این توپ و تشر جا زد و ساکت شد و گردید مصمّم که به یک سوی نهد چون و چرا را.

چون غذا صرف شد و جمله ی حضار پراکنده شدند،  آن پدر  از بچه ی شیرین دهن خویش بپرسید که: «ای جان پدر، آن چه  که می خواستی اندر وسط صرف غذا در بَر حضّار بگویی و شدم مانع گفتار تو، الحال بگو».

گفت: «دگر موقع آن حرف گذشته است، در آن وقت که  رفتم به تو حرفی بزنم، خرمگسی مرده  میان پلُوَت بود و پلو هم جُلُوَت بود و دلم خواست تو را سازم از آن واقعه آگاه که ناگاه دویدی وسط حرف من و حرف مرا زود بریدی و جویدی مگس توی غذا را.




موضـوع: حکایت های کوتاه، طنز و لطیفه،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات