تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب خاطرات و نوشته ها
خاطره ای از یك معلم

وقتی که از در کلاس وارد شد، همه به احترام او برخاستند.

مثل همیشه متین و آرام بود.

شور و نشاط رندگی را می شد در نگاه های نافذش دید.

چند لحظه سکوت کرد تا کلاس آماده شنیدن کلامش شود.

نگاهی به سرتاسر کلاس انداخت و با تبسمی دلنشین کلامش را آغاز کرد:

بچه ها شاید امروز آخرین روز درسی من با شما باشد.

من فردا برای عزیمت به جبهه، به اهواز می روم و از همه شماها حلالیت می طلبم.

اشک گونه بیشتر بچه ها را خیس کرده بود.

بعد نسبت به معلم جدید سفارش کرد و از ما خواست در تکریم و احترام او کوشا باشیم.

با تک تک بچه ها خداحافظی کرد.

حال غریب و خوشی داشت.

او رفت و کلاس در نبود او در سکوت فرو رفت.

چند ماه بعد مدرسه را در شهادتش عطر افشان کردند.

او رفت اما خاطرات خوش او نوازشگر شب های تنهایی بچه ها شد.




موضـوع: مقام و منزلت معلم، خاطرات و نوشته ها،
برچسب ها: خاطره ای از یك معلم، روز معلم، معلم، مقام معلم، هفته معلم، گرامیداشت مقام معلم، منزلت معلم،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات