تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب ابر حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی

لطایف ادبی

شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.

خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.

گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.

**************************************

یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟

گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.

گفت: چرا پیاز برکندی؟

گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.

گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.

گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!

**************************************

گویند چون خزانه ی انوشیروان عادل را گشودند، لوحی دیدند که پنج سطر بر آن نوشته شده بود:

هر که مال ندارد، آبروی ندارد

هر که برادر ندارد، پشت ندارد

هرکه زن ندارد، عیش ندارد

هر که فرزند ندارد، روشنی چشم ندارد

هر که این چهار ندارد، هیچ غم ندارد!

**************************************

فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و می کوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری که شاهد این ماجرا بود، گفت: چه کار می کنی؟ این میخ که برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار روبروست.

**************************************






موضـوع: حکایت های کوتاه، حكایت هایی از عبید زاكانی،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حکایت مدعی خدا و خلیفه

شخصی ادعای خدایی می کرد، او را پیش خلیفه بردند.

خلیفه به او گفت: پارسال اینجا یکی ادعای پیغمبری می کرد، او را بکشتند.

گفت: نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.


عبید زاكانی




موضـوع: حكایت هایی از عبید زاكانی،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی، حکایت های کوتاه عبید زاکانی، طنزهای عبید زاکانی، طنزهای کوتاه عبید زاکانی، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، لطیفه های کوتاهی از عبید زاکانی،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 11 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

حکایت دزد در باغ

کی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟

گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.

گفت: چرا پیاز برکندی؟

گفت: باد مرا می ربود، دست در به پیاز می زدم، از زمین بر می آمد.

گفت: این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست.

گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی

عبید زاكانی




موضـوع: حكایت هایی از عبید زاكانی،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی، حکایت های کوتاه عبید زاکانی، طنزهای عبید زاکانی، طنزهای کوتاه عبید زاکانی، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، لطیفه های کوتاهی از عبید زاکانی،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 11 اسفند 1393 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 43 # 1 2 3 4 5 6 7 ...