داستان دیوانه و احمق

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.


مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از سه چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با سه مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا تو را به تیمارستان انداخته اند؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من دیوانه ام ولی احمق که نیستم!




داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دیو و سلیمان

دکتر الهی قمشه ای می گوید:

یکی از جذاب ترین تعبیرات «نفس و عشق»، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است.


ادامه مطلب

موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دیر آمدی خیلی دیره

زنگ زده بود و گفت باید پیشش برود تا دیر نشده.

فکرش خوره جانش شده بود.

دست چپش را روی انگشتری که توی انگشتش داشت کشید و بوسیدش.

چشمانش اشکی شد.


نگاهی به دسته های عزاداری داد و پدال گاز را فشرد.

نمی دانست چه می کند.

صدای  سنج  و دهل گوشش را می خراشید.

نمی توانست و نمی خواست باور کند چیزی اتفاق بیافتد.

نزدیک خانه در ترافیک دسته های زنجیر زنی ماند.

جمعیت نگاهش می کردند و او داشت می دوید.

پله ها را یکی دوتا کرد.

کلید انداخت. دستانش می لرزید و داخل شد.

سیگاری که تا نیمه رسیده بود و داشت دود می کرد را از روی میز  برداشت و پک زد و متن یادداشتی را هم که با خطی درشت سنجاق شکم برجسته اش کر ده بود را با نگاهش خواند: دیر آمدی این بار تنهایی تصمیم گرفتم.



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده





موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 153 # 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic