داستان دیدار با وزیر

وزیری را شنیدم كه فراوان سفر كرده بود و بسیار بزرگان دیده و گفتارشان شنیده. شبی از بخت میمون به میهمانیش رفتم كه شنیده بودم دست و دلش باز است و در زمره مردان میهمان نواز.


همه شب نیارمید از شرح مسافرت ها گفتند كه : فلان جای با فلان وزیر، فلان عهد نامه بسته ام و فلان روز با فلان سفیر درفلان سفارتخانه نشسته. در فلان سفر درفلان مهمانسرا وثاق كردم و در فلان سفر درفلان فرودگاه، اتراق. حال، سفری دیگر در پیش است كه اگر این نیز كرده شود، بقیّت عمر گوشه عزلت نشینم و از وزارت كناره گزینم.

گفتم:آن كدام سفر است؟

 گفت: ابتدا به بلاد كفر روم. در ینگه دنیا كه اجلاس عمومی است و از آن پس به ژاپن به قصد تجدید روابط تجاری و سپس به «انگریز» جهت گشایش تسهیلات اعتباری. چون این كرده شد به هندوستان روم و از آن پس اگر بخت مساعدت كرد به روم و اگر چیزی از مدت وزارت باقی بود به بلاد روس و سپس به چین و ما چین و از آنجا به جابلقا و از جابلقا به جابلسا و بعد به …. چون اینها به تمامی كرده شد آنگاه …

راستی ای ملاّ ! شنیده ام كه تو نیز مردی جهاندیده ای ، باز گو تا بعد از وزارت كجا نشینم؟

گفتم:

آن شنیدستی كه روزی یك وزیر

خورد از تخت وزارت بر زمین




داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده






موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دوستی شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد  و شاعر، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می شود.

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دوستت دارم بابایی

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود. ناگهان پسرش كه كلاس اول بود سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ...

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد و به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

دوستت دارم بابایی

روز بعد آن مرد خودکشی کرد



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 153 # 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic