داستان دوست من احمد

اسمش احمد بود.

ما همه می دانستیم که پدرش فوت کرده و مادرش با کار در منازل مخارج زندگی آنها را فراهم می نماید. اما خود احمد بسیار پسر درسخوان و نمونه ای بود.


مودب و با وقار، خانه ما هم می آمد و هم بازی من بود.

مرحوم پدرم هم احمد را خیلی دوست داشت و به او احمد آقا می گفت و برخلاف دیگر دوستانم همیشه با او خوش و بش می کرد.

آن روز صبح معاون مدرسه آمد سر کلاس و اسم چند نفر را خواند از جمله احمد را که بروند دفتر ولی احمد نرفت.

من که پرسیدم چرا؟

گفت: در این ایام به ما کت و شلوار می دهند.

مادرم می گوید: تو نمی خواهی بگذار کسانی که نیازمند ترند بگیرند!

کرامت و بزرگی احمد همیشه یادم است گرچه بیش از سی سال از آن روز ها می گذرد.

داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده
 


موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دوست قدیمی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید از تو عکسبرداری شود تا ممكنه جایی از بدنت آسیب و شکستگی داشته باشد.

 

 


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: زنم خانه ی سالمندان است. هر صبح آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

 پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دوست داشتن همسر

همسر ساشاگیتری هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید:

در اولین ماه های آشنایی با ساشا یک روز خیلی جدی به او گفتم: عزیزم! من تو را خیلی دوست دارم. تو چطور؟

او جواب داد: من هم خودم را خیلی دوست دارم.


داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 153 # ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic