داستان دوست داشتن همسر

همسر ساشاگیتری هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید:

در اولین ماه های آشنایی با ساشا یک روز خیلی جدی به او گفتم:

عزیزم! من تو را خیلی دوست دارم. تو چطور؟

او جواب داد:

من هم خودم را خیلی دوست دارم.


داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده






موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دوست داشتن غلط

زمانی که مردی در حال پولیش کردن اتومبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.

مرد آن چنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون آن که به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید:


پدر کی انگشت های من در خواهند آمد؟

آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچی نتوانست بگوید به سمت اتومبیل برگشت و چندین بار با لگد به آن زد. حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد.

او نوشته بود: دوستت دارم پدر.

روز بعد آن مرد خودکشی کرد.

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی (عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند. در حالی که امروزه از انسان ها استفاده می شود و اشیا  دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید که:

اشیا برای استفاد شدن و انسان ها برای دوست داشتن می باشند.



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دوست داشتن سگی

مامان، تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟

زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد: این چه حرفیه عزیزم!

معلومه که تورو دوست دارم. تو دخترمی.


زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد: اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی. فقط تو آب نری.

دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند، آب بازی می کردند و مادرش را که توله  سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف می زد.

از جا بلند شد. از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد. با سرعت از میز دور شد و چند متر آن طرف تر ایستاد. دست به کمر زد: تو مامان دروغ گویی هستی.

زن داد زد: دختر بد. به جایی که ضربه خورده بود دست کشید. ناله ی توله بلند شد.

زن او را محکم به سینه اش فشار داد: ناراحت نشو عزیزم. بچه اس دیگه. من معذرت می خوام.



داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده




موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 153 # ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic