داستان دو قورباغه

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.


داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی از آنها شیری است، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی است بی آواز.

هر روزسحرگاهان گنجشک به شیر می گوید: بامدادت خوش، ای برادر زندانی.

جبران خلیل جبران




داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دو فرشته

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یك خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلكه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.


فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شكافی دید و آن را تعمیر كرد. وقتی كه فرشته جوان تراز او پرسید چرا چنین كاری كرد، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه كه می نمایند نیستند.

شب بعد، این دو فرشته به منزل یك خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رسیدند. بعد از خوردن غذای مختصری كه آنها داشتند، زن و مرد فقیر، تخت خود را برای استراحت در اختیار آن دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را در حالی كه گریه می كردند، دیدند.  گاو آن دو كه شیرش تنها وسیله امرار معاش آنها بود، در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ آن خانواده همه چیز داشتند و با این حال تو كمكشان كردی، اما این خانواده ثروتی نداشتند، و تو گذاشتی كه گاوشان هم بمیرد.

فرشته پیرتر پاسخ داد: وقتی كه در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم كه در شكاف دیوار، كیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا كه آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شكاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی كردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش آن گاو را به او دادم.


داستان
داستان کوتاه
داستان آموزنده
داستان های کوتاه
داستان های آموزنده
داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده



موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 153 # ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic