تبلیغات
ویــریــــا VIRYA - مطالب ابر داستان کوتاه و آموزنده

داستان دست خدا

کارگردان فیلم آواز گنجشک‌ها گفت: در یکی از شب‌های زمستان رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم. اول کمی دو دل بودم و تنبلی کردم، اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم، خیلی هم احساس خوب بودن می‌کردم و در عوالم فرشته‌ها سیر می‌کردم(!!) اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکشش را که به دستش هم چسبیده بود، در بیاورد و بعد پول را بگیرد.

اصرار کردم که چرا با دستكش پول را نمی گیری گفت: «بی ادبی می‌شود، این دست خداست که به من پول می‌دهد».




موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دزدی درویش

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى را از خانه یکى از پاک مردان دزدید. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.

صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را حلال کردم.

قاضى گفت: به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.

صاحب گلیم گفت: اموال من وقف فقیران است، هر فقیرى که از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته، پس قطع دست او لازم نیست.

قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت: آیا جهان بر تو تنگ آمده بود که فقط از خانه چنین پاک مردى دزدى کنى؟

دزد گفت: اى حاکم ! مگر نشنیده اى که گویند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مکوب.

چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین





موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات

داستان دزدی ایمان

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.

طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم هستیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.




موضـوع: داستان های کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،

داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ : یکشنبه 19 مهر 1394 | نویسنده : ویـریــا | نظرات
تعداد کل صفحات: 132 # 1 2 3 4 5 6 7 ...